تبليغاتX
بوف

بوف

حرف آخر

 

من از تو حتی آلونکی کوچک برای

رفع خستگیهامان نمی خواستم

من از تو...

تنها تو راخود خود تورا

می خواس.......

                                                    ۸۸/۱۰/۲۰            


اینبار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به اینهمه غم نیست مستحق

من رفتنی شدم تو زبان باز کرده ای!

آن هم فقط همین...که برو در پناه حق...!

                                                                  نجمه زارع


تو-پدر-شمارش لحظه ها برای ماندنتان-پدر ماند...تو...من رفتم...استادی که بی خداحافظی رفت با کارهای نیمه تمام با گذاشتن چشمهایی که به در خشکید که...هنوز منتظر تاییدیه او هستیم هر چند میگویند دیگر نمیاید...همه رفتند پایان قصه است پس چرا این روزها هنوز ادامه دارند....!!!تنها کجا نشسته ام............

این حرفها تمامی ندارند آخری در کار نیست...!پس باز هم باورم نکن!

                                                                           ۸۸/۱۰/۲۰بعد از گذشت۴ماه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 23:1  توسط مهسا شیخی  | 

...

سلام سلام....................................

بعد از چند وقتی که نمیدونم چند وقتی میشه اومدم...

اودم که به قول نیلو بد نباشم و بگم که نمیدونم نه خوابم نه بیدار...۴/۵ماهی میشه که مدام این حسو دارم خیلی وقته ننوشتم خیلی وقته...

اگه حرفام رو کش بدم خیلی تلخ میشه...

در آخر :واسه بابام دعا کنین...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:44  توسط مهسا شیخی  | 

حقیقت

 

خيلي سخته وقتي بين چند راهي ميموني،وقتي از دمدمي مزاج بودن آدماي دورو برت نميدوني سرت و به كدوم ديوار بكوبي كه زودتر خلاصت كنه!!!هي با خودت ميگي راه خودت و ميري و از امروز به بعد بقيه به درك...اما...نميشه نميتوني...هر كسي يه سازي ميزنه و تو هم بايد كه برقصي...

ميدوني اشتباهي نكردي اما به هر حال داري ضربه ميخوري با اين حال بازم از اين رفتارت پشيمون نيستي از خودت دلخوري كه چرا انقدر با همه رو راستي انقدر با همه راه مياي سعي ميكني دركشون كني...چون وقتي گذشته هات و مرور ميكني دروغ آدمهارو مرموز بودن رفتارشون اينكه هر روز به رنگ تازه اي در ميان اعصابت و بهم ميريزه اينكه تكليف مشخصي ندارن تو هم نا خودآگاه با اونا درگيري اينكه يه وقتي خودشون دستات و واسه كمك طلب ميكنن و تو هم رد نميكني اما يه هو خودشون بيخبر در ثانيه اي...

انگار كه هنوزم با اينهمه نميدونن از عال و آدم چي ميخوان از همه چيز (البته گاهي به ظاهر همه چي)پا پس ميكشن  به اين بهونه كه  خودشون و به دست تقدير سپردن چقد اعصابت بهم ميريزه وقتي ميبيني تمام حرفايي كه تو يه لحظه پيش بهت زدن همش توهم و شعار و...پوچه پوچ بوده...اين كه تو هر كاري توهر حرف و جرياني يه عده ميگن تا تهش هستيم دو قدم نذاشته پا پس ميكشن و همه چي تموم...اينكه ادعا ميكنن آدم سختيان بعد گندش در مياد كه اصلا جاي پاي خودشم محكم نكرده...ميخواسته تو رو اميدوار كنه و محكم...!!!چه حالي ميشي وقتي ميبيني وقتي ميبيني اين تويي كه فقط داري خودت و به در و ديوار ميزني اما اطرافيانت با خيال با خيال راحت پا روي پا گذاشتن و منتظر لقمه ي حاظر و آمادن چه حالي ميشي تازه وقتي بعد اينهمه در گيري بجاي اينكه بتوني با گله و شكايت خودت و سبك كني مجبور باشي قيافه ي حق به جانبشون و تحمل كني... تازه بعد اينهمه واسه فرار راحتتر از اتهامشون با اون قيافه ي حق به جانبشون ميگن خوب حالا كه طوري نيست،چيزي نشده تازه خدارم شكر ميكنن كه لاآقل مثلا زود به عقل اومدن...!!!آخه يكي نيست بهشون بگه كه كي اصرار كرد كه مسئوليت قبول كنين كي خواسته كه دروغ بگين؟؟؟آخه كي كمك خواست خوب خوتون ميخواين خودتونم ميكشين عقب!!!اون همه ادعا چي شد پس؟؟؟زندگي كشكه ديگه...هيچوقتم نميفهمن كه بابا واسه تو يه ثانيه ام ارزش داره چرا چون واسه خودشون يه سالم بي اهميته،هستن ديگه...تازه تهشم بايد بهشون حق بدي و تاييدشون كني...گاهي هم يه چيزايي ازيه كسايي ميفهمي كه شنيدنش تايه ساعت تو شك نگهت ميداره...بعد به سادگيه خودت ميخندي و از خريتت حرص ميخوري تهشم ميگي خوب من اينم ديگه...

پي نوشت:يه آرزو دارم كه اي كاش كه يه روزي بشه به جاي اينكه واسه هم سد بسازيم پلي بش براي هم...

زرد است كه بازيچه ي منطق شده است                                                 تلخ است كه لبريز حقايق شده است

عاشق نشدي اگر نه ميدانستي                                                             پاييز بهاريست كه عاشق شده است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:27  توسط مهسا شیخی  | 

خبر...خبر...

 

نخستين جشنواره ي بين المللي هنرهاي تجسمي دانشجويان

اين جشنواره هشت بخش اصلي دارد كه شامل:

1-نقاشي

2-حجم سازي

3-پژوهش(مقاله)

4-نگارگري(مينياتور)

5-گرافيك(پوستر،نشانه)

6-كاريكاتور(چهره،كميك استريپ،آزاد)

7-خوشنويسي(نستعليق،شكسته نستعليق،ثلث،نسخ،خطوط معاصر)

8-هنر جديد(چيدمان،ويدئوآرت،فتوآرت،ديجيتال آرت،مولتي مديا،هنر محيطي،هنر اجرايي،هنر فرآيندي)

 

موضوع

1-(معنويت در هنر)در بخشهاي نقاشي،نگارگري،حجم سازي،هنر جديدومقالات

2-(اهداف و رويكردهاي جشنواره)در بخش مقالات

3-(دانشجو)در بخش كاريكاتور آزاد

4-(صلح)در بخش گرافيك

5-(موضوع آزاد)در كليه بخشها

 

مهلت ارسال تصوير آثار بخش داخل تا15مهرماه1388بوده،كه تا8/8/1388تمديد شد.

مهلت دريافت اصل آثار داخل از30شهريورلغايت30مهرماه سال جاري مي باشد.

زمان برگزاري جشنواره:نيمه ي اول آذر ماه 1388

 

نحوه ارسال آثار

نشاني اينتر نتي( به آدرسinfo@iufva.com)

لوح فشرده به آدرس دبير خانه

تهران،بلوار كشاورز،مقابل پارك لاله،برج سبز،پلاك298،طبقه ي دوم،واحد چهار

كد پستي:1417994367

تلفن:021-88993390

وب سايت: www.iufva.com

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:20  توسط مهسا شیخی  | 

رمیده

 

غم و شادي اسماييه كه باهاشون هميشه درگيره و هميشه رنگ غم و پر رنگتر ميبينيه،تا كوچيكترين اتفاق بدي براش ميافته كه موجب غمگين بودنش ميشه انقدر بزرگش ميكنيه كه انگار هيچكس به اندازه خودش غم نداره و فقط اونه كه...سريعا تصميم به تنها بودن ميگيره به بهونه ي فكر كردن،خودش و از هر لذتي دور ميكنه و تو اين تنهاييا يه دوره ايشو كمه كم به طرح كردن سوالايي ميگذرونه كه بيشتر موجب تلخ شدن روزگارش ميشه و با كسايي حرف ميزنه كه بدبختيشو تاييد ميكنن...!حتي گاهي از بزرگتر كردنش لذت ميبره يه جورایي  يه وقتاي حال ميكنه كه افسرده باشه...در صورتيكه حتي تا يه لحظه پيش انقدر شاد و خوشحال و سر كيف بوده كه اصلا رو زمين نبوده،اما يه تلنگر همه ي اون يه لحظه رو بهم ريخته...اونقد كه ديگه نميبينتش و...

(علت داره ،غمها و دردها تاثير عميقي دارن كه در يه لحظه باعث يه شوك بزرگ ميشن و كلي علامت سوال و ...يه جوراييي درسته كه...

غم كه ميايد در و ديوار شاعر ميشود

 در تو زنداني ترين رفتار شاعر ميشود...

اما خوشيها تو لحظن شايد خيلي كوتا به قد سر كشيدن يه ليوان آب،اما اين ذره ها اگه كنار هم چيده بشن قد يه دنيا ميشن ...مشكل اينكه كنار هم نميذارتشون يا حتي بلد نيست ...حتي خاطرشم هر روز مرور نميكنه كه لذت ببره، درست وقتي مرورشون ميكنه كه ميخواد با يادآوريشون حسرت بخوره...با اين حساب خاطرات خوش هم دردي به درداش اظافه ميكنه و خودش باعث عميقتر شدن زخمش ميشه و...

اما يه چيزي اونقدر گذرا هست كه اگه بخواد خلاص شه شاد باش لذت ببره تمام غما از ياد ميره كمه كمش كمرنگ كه ميشه...غم هميشه هست واسه همه هم هست به اندازه اي...)

با هام كه حرف ميزنه ميگه نميدونم فلاني ميگه شايد يه حكمتي توشه..يا.فلانييم ميگه تو اصلا بد شانس بودي تو همه چي...(آخ بدم مياد از اين تعبير مذخرفه شانس،شانس چيه آخه...)يا يكي ميگه  تقصير خودته كه ...

(اما آخه مگه همه چيو ميشه گردن سرنوشت بدبخت انداخت و بگي خدا ...؟؟؟!پس خودمون اين وسط چيكاره ايم؟؟؟البته من كاملا منكر اين حرفا نيستما ...اما رك بگم گاهي توجيح  احمقانه ايه...ديگه تشخيص با خودمونه...

حالا تقديرهُ بد بياري ُغم ُدرد  يا.........هر چيزي كه اسمشو ميشه گذاشت،اينا همه اتفاقاي گذراي زندگيه اگه ميخوايم تو اين دنيايي كه بيش ار يه بارم اجازه ي زندگي توشو نداريم با لذت زندگي كنيم باي بخوايم بجاي مروور دردا دنبال راه حل بگرد و بدو بدنبال لذتات پيداشون كن كه زنده شي...)

با شنيدن اين حرفا حتي ذره اي فكرم نميكنه بهم ميگه چون تو خوشيو به هر چي ميخواستي رسيدي انقد راحت حرف ميزني...ديگه چه لذتي؟؟؟ همشو از دست دادم...

(ميگم خوب توام بخواه،لذت تازه بساز ...)ميگه راهي نيست نايي نيست ،ميگه تو اصلا سختيايه منو داشتي حتي ذره اي شو ميدوني وقتي...(چي بگم ؟؟؟قرار نيست همه سختيا شبيه من باشه و همه غمهاشون و فرياد بزنن كه معلوم شه اونها هم افراد بي دردي نيستن...)

بعد بجايي ميرسه كه از خدا هم شاكه ميشه ...به عدالت خدا هم شك ميكنه...سرم فرياد ميزنه...با همه در گير ميشه همه جا جوري وانمو د ميكنه كه تمام رفتار خودش فقط خودش درست بوده...و البته هست...و تو تصورش هيچكس نمي فهمتش،اونقدر غمگينه كه از ظاهرشم پيداست...

(چي بگم ؟؟؟دلم نمياد د،دلم نميخواد تركشون كنم...چون برام عزيزن...اين حرفا تلفيق چند شخص متفاوت بود و گاهييم در لحظه ي خودم...كه اطرافه همه هستن همهي ما حتي گاهي همينيم...!اما خدا كنه لحظه باشه و بعد كه عاقلانه فكر ميكنيم بيرون بيام كه تومون تا ابد نمونه،كه اين ديگه دست تقدير نيستو كاملا خود خواستست...چه خوبه كه بدونبن دنبال چي اومديم...!)

 

رميده

نميدانم چه ميخواهم خدايا

به دنبلال چه ميگردم شب و روز

چه ميجويد نگاه خسته ي من

چرا افسرده است اين قلب پر سوز

                                                                 ز جمع آشنايان ميگريزم

                                                                 به كنجي ميخزم آرام و خاموش

                                                                 نگاهم غوطه ور در تيرگيهاست

                                                                 به بيمار دل خود ميكنم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرانه بستند

                                                                 از اين مردم كه تا شعرم شنيدند

                                                                 برويم چون گلي خوشبو شكفتند

                                                                 ولي آندم كه در خلوت نشستند

                                                                 مرا ديوانه اي بد نام گفتند

دل من، اي دل ديوانه من

كه ميسوزي از اين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا بس كن اي ديوانگي ها

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:6  توسط مهسا شیخی  | 

نفس میکشم هنوز...!

وعشق صداي فاصله هاست

و عاشق هميشه تنهاست...

 

اينكه چي بنويسم و از كجا شروع كنم نميدونم فقط خوب ميدونم كه وقتي قلم به دست ميگيرم خودش شروع به نوشتن ميكنه...و اومدم كه بگم هنوز هستم...

قرار بود سه شنبه10شهريور1388صفحمو آپ كنم،اما خوب...يه جورايي اتفاقايي افتاد كه به قول خيليا كار تقدير آره همين دست تقدير باعث شد كه من اصلا تهران نباشم و خيلي بي خبر و اتفاقي برم...

قرار بود از تولدم بنويسم،از تولدش بنويسم،از يكسالگيمون،اما...

اما حالا ميگم حالا...چون بالاخره بايد از يه جايي شروع كنم...

دارند پيله هاي دلم درد ميكشند

بايد دوباره زاده شوم،عاري از گناه...

خيلي سخت بود كنار اومدن با يه همچين شوك بزرگي،هنوزم سخته...اما اومدم چون چيزي رو از دست ندادم يا هر چند بعضيا فكر ميكنن كه من باختم...!غم من از چيز ديگه اي بود از چيز ديگه ايه،خوب تيكه از وجودم ازم دور شد هر چند براي مدتي اما...به هر حال پذيرفتم،صبر ميكنم...روزاي اول سخت بود چون اون براي مدتي رو نميديدم،چون شوكه بودم از همه حتي از خدا هم شاكي بودم كه چرا ميده كه بگيره...بعد به خودم فهموندم كه نگرفته دورش كرده كه...

قرار نبودم ديگه بنويسم نوشتن اين مطلب و گذاشتنش تو صفحم حاصل قلقلك نيلوفر...

هر چند از دهم گذشته،هر چند كمي دور و تنهاييم و هر ...اما بازم به خودمون يكسالگيمون و تبريك ميگم...

...

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

 وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

آنقدر واضح است غم بي تو بودنم

 اصلا بعيد نيست كه دنيا خبر شود

ديگر سپرده ام به تو خود را كه زندگي

هر گونه كه تو خواستي آنگونه سر شود

هيچ وقت نشده تا حالا احساسم بهم دروغ بگه ،همه چي رو حس ميكردم،حتي مشكلي كه بهش برخورد حتي اين تنهايي...احساس بدي كه چند وقتي بود به شهرش داشتم...خيلي چيزا... و همين  ها بود كه باعث شد تمام خاطراتم و تمام روزهامو از حادثه ي تولدش در من كه ازش2سال و4ماه ميگذره تا1سالگيمون و...براش بنویسم...هرچی که لازم بود بدونه هر چی که...

 همين دقيقه،همين ساعت...آفتاب،درست

كنار حوض كمي سايه داشت روز نخست

تو كنج باغچه،گلهاي سرخ ميچيدي...

پس از گذشت يكسال يادم است درست

ببين چگونه برايت هنوز دلتنگ است

كسي كه بعد تو يك لحظه از تو دست نشست

چقدر نامه نوشتم...دلم پر است چقدر

اميد نيست به اين شعر هاي ساده ي سست

دوباره نامه ي من شهر بي وفا شده است

چه خلوت است در اين روز ها اداره ي پست...!

از نظر من همه ي آدما 2بار،ميتونن 2 بار متولد شن ...بار دوم تولد1احساس عميق و بزرگه كه بهش عشق ميگن...آدما با عشق بزرگ ميشن كامل ميشن علاوه بر اينكه بزرگشم ميكنن...

اينم درد اين چند وقته من بودو... تو اين چند ماه اخير نه تنها براي من واسه خيليايه ديگم دردايي هر چند متفاوت بوجود اومده...همه ي فكرا مشغوله همه ي دلا...بگذريم...

نوشتم هر چند دهم طبق برنامه ي ما پيش نرفت...

به زمين ميزني و ميشكني

عاقبت شيشه ي اميدي را

 سخت مغروري وميسازي سرد

در دلي آتش جاويدي را

                                                     ديدمت واي چيه ديداري واي

                                                     اين چه ديدار دل آزاري بود

                                                     بيگمان برده اي از ياد آن عهد

                                                     كه مرا با تو سر و كاري بود...

بخت اگر از تو جدايم كرده

 ميگشايم گره از بخت چه باك

ترسم اين عشق سر انجام مرا

بكشد تا به سرا پرده ي خاك

                                                    خلوت خالي و خاموش مرا

                                                    تو پر از خاطره كردي اي مرد

                                                    شعر من شعله ي احساس من است

                                                    تو مرا شاعره كردي اي مرد...

...

قول ميدم دفعه ي بعد نو و تازه و پر انرژي تربيام و خيلي زود...

                                                                                    سه شنبه۱۷/۶/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:17  توسط مهسا شیخی  | 

یک سه شنبه پر ماجرا...

مقدمه:نوشته های امروز من کاملا مستند و مربوط به سه شنبه27/5/88 در ادامه باید بگم یه گله های کوچیکی از اتفاقات اخیری توشه که مربوط به اتفاقای چند وقته اخیر...

پس اگه حسشو نداری نخون آزادی...واینکه خوشحالم که در اوج عصبانیت نیستم وگرنه میخواستم هر دری وری ای بنویسم. کمی گذشته و...

امروزسه شنبه27/5/88بعد از صحبت با یکی از دوستام تصمیم گرفتم امروزمو بنویسم...

امروزم مثله همیشه رفتم سر کلاس بحث امروزمون راجع به خدا بودو...بعدشم مثله همیشه به پیشنهاد فرد همیشگی نهاری خوردیمو بعد ازاونجا که نخواستیم بیکار باشیمو...رفتیم سینما(خاک آشنا)هرچند من قبلا این فیلمو دیده بودم چیز زیادی در بارش نمیگم جز اینکه فیلم خوبیه و بهترم میشد اگه میذاشتن(حکایت نذاشتنم حکایت تکراریه همون سانسورهای بیجا و بیچاره کننده ی همیشگیه...)

بالاخره تصمیم به نخود نخود...وبسوی خونه...راه45دقیقه ای همیشگیه من تبدیل به یکساعت و نیم شد بعلت شلوغیه بیخود خیابان کریمخان تا اول سهروردی خبری نبودا فقط طبق برآورد چشمیه بنده به تعداد هر یکنفر آدم دوت مامور بود حالا از هر نوعش که فکر میکنید شخصی غیر شخصی نیروی انتظامی غیز انتظامی وعده ای که از بردن نام شریفشون معذورم...!!!(زدم تو خاکی عذر تقصیر دستم خط خورد...)رسیدم بالاخره رسیدم. مادر گرام امروز واسه اولین بار1دفعه هم به بنده بقول خودمون نزنگید!زنگ زدم ...دوباره...هیچی...یعنی کجا رفته؟؟؟منم که کلید در کوچه رو ندارم چه کنم؟؟؟زنگ بالاییمون نیستن...آخ همین الان از کنارم رد شده بودا کاش...(جاله هنوز تو باغ نیستم)...یهو...وای مامان اینا رفتن ختم...یادم نبود...حالا من بودم و در بسته و تشنگی و...به دوستم و هر کی فکر کنی د اس ام اس دادم زنگ که...آخه شارژم نداشتم ...خواهرمم که مدا خونش فلسطین بود...!این وسط2نفر خیلی بدادم رسیدن کلی تلفنی بهم راه حل دادن یکیشون "فت شیشه بشکونم برم خونه فلانی برم خونه ی خودشون(لازم به ذکر که 500تومن بیشتر نداشتم...)فامیلامونم که یا همه ختم بودن یا اصلا اینجا نیستن یا...بقول یکی از همین دوتا دوست محترم کل تهرانو ما تسخیر کردیم( از شمال تا پاسداران ازشرق تا تهرانپارس غرب(حظور ذهن ندارم و از جنوب تا بهشت زهرا...)در ضمن اینیایی که گفتم مسیر راه پیمایی یا تجمع جدیدی نیست اشتباهی ذوق نفرمایید...!!!

خلاصش اینکه شنیدین که میگن بدبختی که میاد همهش با هم میاد...؟؟؟تا اینکه تشنگی فشار آورد و تقاضایه آبی کردیمو داشت باعث بی آبرویی میشد بقول این دوستم میگفت اشکال نداره مرد میشی همینجوری داری دیالوگایه کیارستمی میگی...تازه میتونی تو این فاصله۱نقد واسه خاک آشنا هم بنویسی خودم سفارش میکنم بخوننش...از یه دختر بچه تقاضای1لیوان آب کرده بودم زیادی پسر خاله شد تو اون اعصاب خوردی هی میرفت رو مخ گرامم...بچه های الانم که...ووووووووووووی...همچنان داشتم با تلفن صحبت میکردم که همسایمون اومد چنان از جا پریدم...بنده خدا رفته بود همین بغل خونه خواهرش چه قد هی گفتم آخه آدم با دمپایی کجا میره2 ساعته...

اخیش اومدم خونه...اول واسه چندمین بار به پدر گرام زنگ زدم اما مثله اینکه بابای ما هم طبق مد روز روی آوردن به همواره خاموش بودن...

بعدشم زنگ زدم به اون 2دوست محترم و گفتم خدایی دمتون گرم لااقل کمتر این الافیو حس کردمو...تازه داشت اعصابم رو به آرامش میرفت که تلفن زنگ خورد:یکی از دوستای دیگه با لحنی بسیار آرام و متین با جیغی بنفش فریاد زد که با کی داشتی فک میزدی که گوشیتم اشغال بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خونه ام که نبودی چی شد بالاخره اون مرتیکه رو پیداش کردی؟؟؟من اینجا الافتما؟؟؟بنده توضیحی مختصر دادم و گفتم فلانی و فلانی بهم زنگ زدن...که یهو انگار نشنید که من اسم2نفرو گفتم!گفت:ااااااااااازنگ میزنن که تنها نباشین؟؟؟و...من هیطبق معمول سعی کردم که قانعش کنم که انقد افکار پوچ و منحرف نداشته باشه انقد با این حرفای صد من یه غاز خاله زنکی نره رومخم اما...اما باز رو حرف خودش اصرار داشت که اصلا درست نیت تو یکساعت با فلانی حرف میزنی...

خوب دوستیم مثله منو تو مثله خیلیایه دیگه ...بالاخره پدر و مادر اومدن و توجیه مادر اینکه تو گفتی وقتی من کار دارم هی زنگ نزن منم...منم گفتم موقعی که باید بهم بزنی نمیزنی موقعی که لازم نیست هی...خلاصه کلی غر زدم(راستی بابامم تازه گوشیشو روشن کرد...!!!)

دوباره نصفه شبی یکی دیگه زنگ زد و خواست که مواردیو بهم گوش زد کنه راجع به همین قضیه...میگفت رفتارتون یه جور پرسشو پاسخ شده اون یه سوالی مطرح میکنه توام نا خواسته جواب میدی اونجور که اون میخواد...منم گفتم خیلی ممنون که لااقل گفتی ناخواسته خوبه شماها میدونید که من...دیگه لجم دراومد با آتوسا که داشتم صحبت میکردم گفتم مهسا زیاد حساس نشو بشنو و رد شو همه خوب نمیشه چقد نشنیده بگیرم چقد بذارم هی هر چی بگن؟؟؟ آخه آش نخورده و دهن سوختس که آدم میسوزه...بعد همین آدما ایراد از افکار جامعه میگیرین میخوان تو یه جامعه ی روشن فکر زندگی کنن یکه نیست بگه آخه آدم خوب این منو تو ایم که جامعه رو تشکیل میدیم تا تفکر ما از همه چی چه ارتباطات و چه و چه و...تفکر2500سال پیش دیگه چه توقع پیشرفتی؟؟؟بعدشم من با همه صمیمیم و اینکه فکرمی کنم اونقدی شعور دارم که تشخیص بدم کی تا کجا ظرفیت داره و کی نداره...

درآخرم احتمالش هست این مطلبو اون دوستم که مورد تیر بارون قرار گرفته بخونه...نمیدونم چی بگم اما منکه آدم خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو نیستم...تو رو نمیدونم؟؟؟

سخن درازو گله بسیارو از حوصله خارج...

                                                                                                      

                                                                                            تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:42  توسط مهسا شیخی  | 

دست نوشته4(یکی بهم بگه...)

دارم میسوزم نه به خاطر نبودنت به خاطر زیادیه بودنت.

دارم میسوزم نه از گرمای تنت از سرمای ندیدنت.

دلم گرفته نه به خاطر ندیدنتا به خاطردوباره دیدنت.

دلم گرفته نه به خاطر دیدنت به خاطر نشنیدن صدات.

دلم تنگه گونه هام خیسه نه به خاطر شنیدن یا نشنیدن صداتا به هوای عطرت...

آره ...اینا تکراریهای هرروزمه...نه به خاطر اینکه...به خاطر اینکه...

کاش میدونستمت...میخوام یکی بهم بگه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:22  توسط مهسا شیخی  | 

فیلم...

امروز بالاخره وقتی شد که برم و فیلم(تهران انار ندارد) مسعود بخشی رو ببینم این فیلم فوق العادست توی این ماه خوشبختانه دو تا فیلم خوب ایرانی دیدم یکی "درباره ی الی "که امیدوارم دیده باشید یا لا اقل برید و ببینید و دومی مستند عالی "تهران انار ندارد "که فکر میکنم با دیدن این فیلم بعد از چند وقتی بخندید سبک شید و...البته هر چند که هر از چند گاهی هم اگه بشینی و درست فکر کنی میبینی که در لحظه خنده بر لبه و تو عمقش پر اشک و آه و حسرته...کاش اونایی که باید ببینن و بشنون و در ک کنن لا اقل ببینن هر چند که...بهتره دیگه سخن کوتاه شه و برم سراغه...

خلاصه ی فیلم:

فیلم "دختر لر" گلنار با لهجه ی غلیظ کرمانی اش به جعفر که که میخواهد او را به تهران ببرد میگوید:تهرون؟بیام تهرون؟میگن تهرون جای قشنگیه ولی مردمش بد هستن.این صحنه از "دختر لر" نخستین ساخته ی سینمای ناطق وداستانی ایران در ابتدای فیلم مستند" تهران انار ندارد" می آید و به نحوی طنز آمیز و هجو گرا درباره ی مردمی که به تناوب یا همزمان دهاتیُ شهریُ و سنتی هستند و در همه حال در کمال رضایت به کسب حلال مشغول اند.روی صدای فیلم هر از گاه یکبار صدای استمداد گلنار شنیده میشود که جیغ میزند:"جعفر"...

پایدار باشید...

                                                                                                         تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:31  توسط مهسا شیخی  | 

دست نوشته3...

شاخه های درخت خشکشون زده درست مثله تن من آسمون مه گرفتس دستام وای انگاری از

کتف آزادم پاهام دیگه جون حتی یه قدمم نداره...یه وقتایی به اینور و اونورم نگاهی میکنم تنم

میلرزه انگاری دوتا چشم دیگم اینجان به من زل زدن...تا اینجارم با هزارتا بدبختی خودمو

رسوندم خودمو که نه فقط این...آخه خدایا این چه مصیبتی بود رو سر من خراب کردی!!!تازه

شانس آوردم امروز شهر خیلی ساکت بود هرچند خیلی مرموز...یه لحظه حس کردم همه

میدونستن که من قراره به کجا برم چیکار کنم انگار که همه چیز از پیش تعیین شده بود اما

مهم نیست چون فعلا که اینجام بهتره زوددتر تموم شه راحت شم...جایی که نشستم تنها نقطه ی

خشکیده ی این باغ...نمیدونم چرا اما حس میکنم یه نیرویی منو به این سمت کشونده نیرو

که...اصلا با پاهای خودش اومد اینور اما رو کول من...آره جاش همینجاس با تموم قدرتی که

دارم زمینو میکنم اما تمومی نداره...حالا اگه تمومم بشه امروزو چیکار کنم؟؟؟ثانیه های

امروز و کجای این زمین دفن کنم...کاش میشد خودمم خودمو که نه اما این قسمت از زندگیمو

با این لاشه دفن میکردم...زمین گودتر و گودتر شده بیرون میام هیچ دوست ندارم بهش دست

بزنم. اه چرا اینجوری نگام میکنه چشاش بستس اما نگام میکنه...واسم آشنا واسش

آشنام...اصلا اون کیه چرا اومده سراغ من منی که تازه از خیال مردن بیرون اومدم منی

که...هه...اصلا مهم نیست فقط میخوام زودتر از شرش خلاص شم...با یه لگد پرتش میکنم تو

گورش آخ نه من خودم دوست دارم یکی با لگد پرتم کنه؟؟؟برم...این حرفارو ول کن خاکو

بریز روشو تموم ...ریختم پر شد چقد ماهرانه اینکارو کردم...دیگه وقت رفتن همه جا پر از

ابرای سیاه ازش دور میشم اما تنش انگاری باهامه نگاهش هنوز روم سنگینی میکنه...

آروم آروم دورتر میشم...آسمون جیغ میکشه وای بارون چقد خوب سرمو بر میکردونم زمین

اونورو نگاهی میکنم...نه خدا جونم تو اون یه نقطه اما زمین هنوزم تمنای بارونو داره...

...

 

نکته:این نوشته رو بعد از خوندن دوباره ی (بوف کور)صادق هدایت به توصیه ی استادم نوشتم که خواست چشمامو ببندمو خودمو جای کسی بذارم که میخواد یه مرده رو دفن کنه...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط مهسا شیخی  |