وعشق صداي فاصله هاست
و عاشق هميشه تنهاست...
اينكه چي بنويسم و از كجا شروع كنم نميدونم فقط خوب ميدونم كه وقتي قلم به دست ميگيرم خودش شروع به نوشتن ميكنه...و اومدم كه بگم هنوز هستم...
قرار بود سه شنبه10شهريور1388صفحمو آپ كنم،اما خوب...يه جورايي اتفاقايي افتاد كه به قول خيليا كار تقدير آره همين دست تقدير باعث شد كه من اصلا تهران نباشم و خيلي بي خبر و اتفاقي برم...
قرار بود از تولدم بنويسم،از تولدش بنويسم،از يكسالگيمون،اما...
اما حالا ميگم حالا...چون بالاخره بايد از يه جايي شروع كنم...
دارند پيله هاي دلم درد ميكشند
بايد دوباره زاده شوم،عاري از گناه...
خيلي سخت بود كنار اومدن با يه همچين شوك بزرگي،هنوزم سخته...اما اومدم چون چيزي رو از دست ندادم يا هر چند بعضيا فكر ميكنن كه من باختم...!غم من از چيز ديگه اي بود از چيز ديگه ايه،خوب تيكه از وجودم ازم دور شد هر چند براي مدتي اما...به هر حال پذيرفتم،صبر ميكنم...روزاي اول سخت بود چون اون براي مدتي رو نميديدم،چون شوكه بودم از همه حتي از خدا هم شاكي بودم كه چرا ميده كه بگيره...بعد به خودم فهموندم كه نگرفته دورش كرده كه...
قرار نبودم ديگه بنويسم نوشتن اين مطلب و گذاشتنش تو صفحم حاصل قلقلك نيلوفر...
هر چند از دهم گذشته،هر چند كمي دور و تنهاييم و هر ...اما بازم به خودمون يكسالگيمون و تبريك ميگم...
...
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
آنقدر واضح است غم بي تو بودنم
اصلا بعيد نيست كه دنيا خبر شود
ديگر سپرده ام به تو خود را كه زندگي
هر گونه كه تو خواستي آنگونه سر شود
هيچ وقت نشده تا حالا احساسم بهم دروغ بگه ،همه چي رو حس ميكردم،حتي مشكلي كه بهش برخورد حتي اين تنهايي...احساس بدي كه چند وقتي بود به شهرش داشتم...خيلي چيزا... و همين ها بود كه باعث شد تمام خاطراتم و تمام روزهامو از حادثه ي تولدش در من كه ازش2سال و4ماه ميگذره تا1سالگيمون و...براش بنویسم...هرچی که لازم بود بدونه هر چی که...
همين دقيقه،همين ساعت...آفتاب،درست
كنار حوض كمي سايه داشت روز نخست
تو كنج باغچه،گلهاي سرخ ميچيدي...
پس از گذشت يكسال يادم است درست
ببين چگونه برايت هنوز دلتنگ است
كسي كه بعد تو يك لحظه از تو دست نشست
چقدر نامه نوشتم...دلم پر است چقدر
اميد نيست به اين شعر هاي ساده ي سست
دوباره نامه ي من شهر بي وفا شده است
چه خلوت است در اين روز ها اداره ي پست...!
از نظر من همه ي آدما 2بار،ميتونن 2 بار متولد شن ...بار دوم تولد1احساس عميق و بزرگه كه بهش عشق ميگن...آدما با عشق بزرگ ميشن كامل ميشن علاوه بر اينكه بزرگشم ميكنن...
اينم درد اين چند وقته من بودو... تو اين چند ماه اخير نه تنها براي من واسه خيليايه ديگم دردايي هر چند متفاوت بوجود اومده...همه ي فكرا مشغوله همه ي دلا...بگذريم...
نوشتم هر چند دهم طبق برنامه ي ما پيش نرفت...
به زمين ميزني و ميشكني
عاقبت شيشه ي اميدي را
سخت مغروري وميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چيه ديداري واي
اين چه ديدار دل آزاري بود
بيگمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود...
بخت اگر از تو جدايم كرده
ميگشايم گره از بخت چه باك
ترسم اين عشق سر انجام مرا
بكشد تا به سرا پرده ي خاك
خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره كردي اي مرد
شعر من شعله ي احساس من است
تو مرا شاعره كردي اي مرد...
...
قول ميدم دفعه ي بعد نو و تازه و پر انرژي تربيام و خيلي زود...
سه شنبه۱۷/۶/۱۳۸۸